Most recent videos

Loading...

Friday, December 18, 2009

کجا تحصيل مي کنم...و به کجا مي روم

باري يک جا مي نشينم و مي انديشم. به اين که هدفم از زيستن و بودن
چيست ؟ و به کدامين مقصد رهسپارم من....
قبل از آن که انديشه ام مرا به دوردست هاي خيلي دور ببرد ، قلم برمي دارم و از اينجا شروع مي کنم :
در کجا تحصيل مي کنم ؟
اين سوال عميقا مرا به انديشه وا مي دارد. چرا که در اين لحظه همه ي آن " چگونه زيستن "ها و " به کجا رفتن "ها در اين سوال و پاسخ آن خلاصه مي شود.
من دانشجوي دانشگاه علوم پزشکي بابلم. دوست دارم مثل سهراب بگويم روزگارم بد نيست.اما قلم ، جلويم را مي گيرد و بغض تلخي گلويم را مي فشارد که دروغ ننويس !! دليل بگويم؟!...دليل محکم تر از اين که بگويم دانشجو هستم و نيستم؟ اسمم دانشجوست ولي دانشجو نيستم؟!!
دانشجو يعني بيداري ، يعني آگاهي ، يعني آزادي و رهايي از تعلقات دست و پا گير. يعني روشن بودن و روشن انديشيدن. دانشجو يعني خود انديشه ! انديشه اي پاک ، خالص و دلسوزانه حول هر مبحث و موضوعي.
دانشجو بودن يعني گسستن از بند تعلق و روزمرگي و پوچي. يعني اميد به ساختن فردايي بهتر از اکنون و ساختن اکنوني بهتر از ديروز !!
اما من کجايم ؟ تو کجايي ؟ و ما به کجا مي رويم ؟
من در جايي تحصيل مي کنم که هنوز براي دانشجو که اصلا دانشگاه به خاطر حضورش ، دانشگاه نام گرفته ، ابتدايي ترين ارزش و احترام گذاشته نمي شود.
جايي تحصيل مي کنم که در شخصي ترين مسئله ي دانشجوي دختر که ظاهرش است ، دخالت مي شود. واين يعني برابر دانستن يک دختر تحصيل کرده که فرداي جامعه در دست اوست با يک فرد متخلف که بايد به او تذکر داده شود تا خوب را از بد تشخيص دهد !
من در جايي تحصيل مي کنم که همه ، همه را زير نظر دارند. چه باچشم و چه با دوربين !
جايي که براي فرار از گيرهاي حراست ، بايد در تيرماه آستين بلند بپوشي و حرفي نزني.
من در جايي تحصيل مي کنم که اگر کسي با کراوات به دانشگاه بيايد ، جزو افراد جلب توجه کننده و مخل آسايش ديگران(!) محسوب مي شود. آن وقت عده اي با تمسخر و عده اي با توهين و سوال و جواب ، بدرقه اش مي کنند!
من در جايي تحصيل مي کنم که در سايت هميشه تعطيلش هم يک نفر بپا داري که مي بيند به کدام سايت يا وبلاگ سرک مي کشي. و تو مي داني اين يعني چه... تو مي داني که اين يعني گذاشتن دوتا گوش دراز براي دانشجو ! يعني بلا نسبت تو خري و نمي فهمي که خوب چيست و بد چيست. يعني من به توي دانشجو مي گويم که به کدام سايت بروي و به کدام نه !
من جايي درس مي خوانم که دانشجو شريعتي را نمي شناسد ، شاملو را نمي شناسد ، هدايت را ملعون مي داند ، کوئليو را نمي شناسد ، نيچه را نمي شناسد ، دهخدا را نمي شناسد....چرا ؟ چون نه تنها قبل از دانشگاه به درستي به او معرفي نشده اند ، بلکه در اينجا هم معرفي نمي شوند. هستند دانشجوهايي که هنوز نمي داند 16 آذر چه روزي است !!!
در اينجا هيچ کنسرتي برگزار نمي شود. چون اولا سالن کوچکي دارد و ثانيا (که دليل مهم تري است) فکر مي کنند دانشجو گوشش با سازهاي غربي و يا حتي ايراني آشنا مي شود و اين يعني فاجعه!! بهتر بگويم در اينجا هنر جايي ندارد.هنر معني ندارد.وجود ندارد و هيچ کس هم راغب آن نيست !
اينجا دانشجو کاري به کار جامعه اي که در آن زندگي مي کند ندارد. کاري به سياست ندارد.چون مي ترسد. چرا ؟ چون فضا را ترسناک کرده اند.دانشجو از بيان عقيده اش مي ترسد.عقيده اش را مخفي مي کند.اصلا ديگر عقيده اي نمانده. ديگر انگيزه اي براي ابراز وجود نمانده. صبح تا عصر را در يک محيط مرده مي گذرانيم با اين دلخوشي فريبنده که دانشجوييم. تمام فکر و ذهنمان شده پاس کردن درس دو واحدي يا نهايتا سه واحدي فلان استاد با پاچه خواري و کنفرانس زورکي دادن و چه و چه !!!
چرا دانشجو بودن را فراموش کرده ايم؟ شايد اصلا درکش نکرده ايم...
حال من به تو مي گويم : " دانشجو باش ! درک کن ! و در مقابل حرف زور بايست! تو دانشجويي و هيچ کس حق توهين به قداست اين نام را ندارد. "
اگر هم خودت لياقت اين لقب را نداري ، دانشگاه را ترک کن تا راه براي با لياقت ها باز شود. کساني که با همه محدوديت ها آنقدر جرات دارند که اگر بهشان بگويند " تو "، جلويشان مي ايستند و حق خود را پس مي گيرند.
نگاه نکن !! ببين...خوب ببين.عظمت را در نگاه خود بنشان نه آن چيزي که بي اراده و از روي روزمرگي به آن مي نگري.
جملات ته مي کشند در حالي که هنوز گفتني هاي زيادي مانده...اما از ادامه دادن مي ترسم. مي ترسم که فردا در نشريه ام را تخته کنند تا ديگر همين دو کلمه حرف ساده و بي قصد و غرض را هم نتوانم بنويسم. مي ترسم ده دوازده ترمي ام کنند!! پس قلم را به گوشه پرت مي کنم. به خودم مي گويم : "ببين! خود تو هم ميترسي..."جرئه اي از قهوه اي تلخ مي نوشم. آرام که گرفتم ، به سردبير مي گويم : چاپش نکن !
اما سردبير رذل برگه را از دستم مي کشد و با پوزخندي موذيانه جواب مي دهد : چاپش مي کنم... حتما.

نشريه دانشجويي دانشگاه علوم پزشكي بابل

No comments:

Post a Comment