Most recent videos

Loading...

Sunday, December 20, 2009

فریاد مادران بی جواب نخواهد ماند/ نوشته ای از مادر محمد پورعبدالله

کمیته ی گزارشگران حقوق بشر - محمد پورعبدالله دانشجوی آزادی خواه و برابری طلب از 24 بهمن سال 86 در زندان به سر می برد و روز 18 آذر ماه سال جاری درشعبهی ۱۵ دادگاه انقلاب به ۶ سال حبس تعزيری محکوم شد.

آنچه در پی می آید نوشته ای از مادر محمد پورعبدالله است:

روز چهارشنبه ساعت شش صبح، با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. صدای محمد را شنیدم که با لحنی آرام ومهربان به من اطلاع داد او را برای ابلاغ حکم به دادگاه می برند. ازهمان لحظه نگرانی واضطراب تمام وجودم را فرا گرفت ، هزاران سؤال در ذهنم ایجاد شد: چه حکمی برایش صادر میشود؟ آیا با صدور حکم فرزندم آزاد میشود و این کابوس یک ساله به پایان میرسد؟...

نمی دانم فاصله منزل تا دادسرا را چگونه طی کردم .از یک طرف نگران نتیجه حکم بودم و از طرفی در دل احساس شعف می کردم که می توانم محمد را پس از ماهها از نزدیک ببینم، اورا درآغوش بگیرم و وجودش را لمس کنم .حال اینکه کدام حس به دیگری برتری داشت، نمیدانم!

به دادسرا رسیدم. با شعبه مربوطه تماس گرفتم. متوجه شدم که هنوزمحمد را نیاورده اند. بعداز ساعتها انتظار و دلهره وتشویش محمد را دیدم .کنترل خودم را از دست دادم و بدون توجه به اخطار ماموران او را در آغوش کشیدم وبوسیدم.

درآن زمان به تنها چیزی که فکر نمیکردم حکم دادگاه بود. تمام جسم وفکرم این بود که با محمد هستم . بالاخره قاضی دادگاه محمد را احضار کرد تا حکم را به او ابلاغ کند. دوباره دلشوره وجودم را فرا گرفت...

بالاخره محمد ازاطاق بیرون آمد محکم واستوار، با دیدنش لحظه ای خوشحال شدم، گمان بردم باچنین روحیه حتما حکم خوبی صادر شده است.

- محمد جان چه حکمی دادند؟

محمد درحین روحیه دادن بمن آرام گفت: مادر برایم شش سال حبس ....

خدایا تو میدانی آن لحظه بمن چه گذشت.

محمد ازمن خواست مقاوم باشم. گرچه از درون ویران بودم، به ظاهر خود را مقاوم نشان دادم. محمد دوباره با دستبند سوار بر اتوبوس زندان شد. احساس دلتنگی هم بر تمام غمهایم در آن لحظه افزوده شد. در تمامی مسیر از دادسرا تا خانه احساس نا امیدی بر من غالب شده بود وگریه یک لحظه امانم نمی داد، چرا که باور داشتم حکمی که در بیداد سرای انقلاب برای فرزندم صادر شد ناعادلانه بوده است، چرا که باور داشتم فرزندم را تنها به جرم آزادیخواهی محکوم کرده اند. هنوز هم چنین باور دارم.

دوباره روز ملاقات رسید. طبق روال هر هفته راهی زندان شدم. در همان اتوبوسی که خانواده زندانیان مسافران آن بودند. اکثرا مادران و زنانی که فرزندان و شوهرانشان هر کدام به جرمی زندانی بودند و هر کدام قصه و داستانی داشتند. در تمام مسیر تنها صورت معصوم محمد پیش چشمانم بود.

بالاخره به زندان رسیدم. مثل همیشه مجبور بودم برای زدن مهری در کف دستم که مجوز دیدار فرزندم را به من میداد در صف بمانم. غرق در افکارم بودم. ناگهان نام محمد در بلندگوی زندان خوانده شد. با نگرانی دالان کابین را طی میکردم که ناگهان محمد را مقابل خود دیدم، مثل همیشه با استوار و با روحیه!

این روزها محمد با سکوت خود بیش از هر زمانی فریاد آزادیخواهی را سر می دهد:

"من زنده ام، فریاد من بی جواب نیست "

No comments:

Post a Comment